شاید اینجا به بهشت نزدیک است
شب بود صبح پاییز می امد
برگهامی ریختند
و بچه ها به مدرسه می رفتند
مادر خوابش نمی برد
در شهر ارزوها
بدنبال مطب یا دفتر کار فرزندش میگشت
خانه می ساخت
اشیای لوکس میخرید وبه زیارت می رفت
پدر خوابش نمی برد
نگران بود
در ده کوره های ذهنش بدنبال
جرعه آبی
تکه نانی
سایه بانی می گشت
من نیز خوابم نمی برد
بهت زده منتظر صبح بودم تا
مدرسه را ببینم
مادرم میگفت آنجا مال بچه هاست
امابعدها دریافتم
آنجا هم آدم بزرگها ریاست میکنند
در صبح بیداری
بوی نان تازه و صدای مادر
وسر کار رفتن پدر
تکراری بود که
برایم تازگی داشت
با مادر تا آستانه در دبستان تنهایی رسیدیم
مرا با هزار امید بدرقه کرد
نمی دانم چرا
می ترسید
نگران بودو دستپاچه
شتابان نگاه میکرد
و مثل مسلسل بی
هدف حرف میزد
گذشت نسیم زمان برگها رااز درختان می گرفت
با تلنگری سیب مادر هم
ازدستش افتاد
ازاغوش ازادی جستم
واز چشمه محبت مادر چون قطره ای
در جویبارصف اولیها افتادم
در پشت سر
مادر
پدر
ازادی
بازی
اختیار
وهزاران چیز دیگر جا مانده بود
صف در دریای بچه ها غرق شد
تنهایی در دریای مدرسه موج می زد
و چشمها بدنبال زورق دوستی می گشت
بایدهاونبایدهای اولین روز را
به امید بازگشت به خانه خویشتن تحمل کردم
به خانه که برگشتم
هرچه گشتم
خود را نیافتم
انگاری که او رفته بود
یا شاید
در راه مدرسه گمش کرده بودم
با خودگفتم :
فردا راه مدرسه را خوب
جستجو خواهم کرد
فردا شد
باز هم خود را نیافتم
کم کم تسلیم را فهمیدم
اطاعت را اموختم
درس دادند و مشق کردم
خطها در ابتدا راست
بودند
خوابیدند
کج شدند
و بعد از روزها
آغاز و انجامشان در محیط دایرای سیاه گم شد
وقتی دوران دبستان تمام شد
باآن همه تلاش برای صعود
دیدم بالای تپه کوچکی
درقعر دره جامعه
ایستاده ام
سالها گذشت
اما من
بدنبال همان خودی می گشتم که در
اولین روز مدرسه گم کرده بودم
در پی او از دیوارهای بلند و کنگره دار کنکور گذشتم
نمیدانم چگونه
اما گذشتم
در برج و باروی عالی آموزش هم او را نیافتم
در این قلعه هم کسی غریبه نیست
همان کلاس اولی های مدرسه اند
اما بعداز سالها
غرور و تکبر
جای دوستی کودکانه را تنگ کرده
است
مشت همه پر از واحدهای پاس شده است
همه می خواهند
آرزوهای مادرشان را براورده کنند
همه چیز را
در کتاب ها جستجو می کنند
نمی دانند کوهستان چگونه جاییست
ولی
جغرافیا را خوب می دانند
لوس انجلس را مثل
کف دستشان می شناسند
تبدیل تاریخ را به میلادی خوب اموخته اند
از دوره هایش رنسانس را به یاد دارند
و تولدشان را
در پشت دیوار
جامعه شناسی
پدر
قبل از
آمدن خورشید می رود
و بعد از
رفتنش بر می گردد
و تو
مقدمه ابن خلدون را می خوانی
آنها که طب می خوانند
اقتصاد دانان بزرگی خواهند شد
مثل بوعلی سینا
رازی یا ناراضی
زیست شناسان
در موزه ها
جانوران خشک شدهي
حیات وحش را مطالعه می کنند
پروانه می گیرند
خشک می کنند
لایه اوزن را پینه می زنند
هر صبح
برای رسیدن به
پژوهشکده خویش
بی تفاوت
ازکنار موشهای شهر می گذرند
غذای ظهرشان را
با سوسکها شریک می شوند
وشب
بی تفاوت
از کنار گربه های بازار که دور کیسه های زباله جشن گرفته اند
می گذرند
سگها هم که در ییلاق دفن بهداشتی زباله ساکن شده اند
آنانکه روانشناسی می خوانند
از هر کتابی یک انگ بر می دارند
تا
به خویشی بزنند و
خویش را خلاص کنند
بقچه
را در چمدان بگذارید
برویم پشت در مدرسه اندیشه
یا همان مدرسه ای که
ته یک خاطره مدفون شده است
برویم خانه و نانی بخوریم
حال بابا پرسیم
دست مادر بوسیم
بسپاریم به دامان
طبیعت خود را
برویم تا به کعبه برسیم
با محمد(ص ) باشیم
باصلیب عیسی
کوه طور و
نور و موسی
در کوهستان
با داوود همسایه شویم
پند از لقمان بگیریم
قبل از طوفان
پیش نوح یک زورق کوچک بسازیم
برویم قابیل را نصیحت بکنیم
حال آدم پرسیم
حال زوج بشر تبعیدی
حال حوا پرسیم
پای درد دل آدم
بنشینیم خموش
خود آدم
در بهشت جا مانده
خود آدم
خود تو
خود من
شاید اینجا به بهشت نزدیک است
بچه ها مدرسه را ترک کنید
پاییز 75 - محمد طاهری